
برای معلمم 
انا لله و انا اليه راجعون
4 ماه بود خواب ميديدم دوباره دارم ميرم مدرسه
همه دوستانم رو در خواب مي ديدم و اين برام عجيب بود ميديدم
تو مدرسه ختمي برپاست اما نميدونستم كي فوت شده

البته به اين خواب ها اهميت نميدادم
و تا 3 روز قبل اصلا بهشون فكر نميكردم
چون نزديك امتحان هاي ترم هست يك دفعه ياد خواب ها افتادم
به خودم گفتم نكنه باز قراره اين ترم مشروط بشم
كه همچين خوابي ميبينم
چون ديدن برگشتن به گذشته در خواب
اصلا خوب نيست و به معناي شكست در موقعيت فعليه
خداي من
فكرم بدجور مشغول بود تا اينكه 2 شب قبل دوباره خواب ديدم
خواب ديدم مدير دبيرستان نور اعظم (دبيرستان سابق من)
فوت كرده و من رفتم مدرسه و تو مجلس ختمش شركت ميكنم
تو خواب چهره خانم فراهاني رو ديدم كه داشت با نگراني
و ناراحتي به من نگاه ميكرد و چهرش در حال تجزيه شدن بود
از اقاي طلوعي(شوهر مرحومه)پرسيدم
اقاي طلوعي ناراحتي از اينكه خانمت فوت كرده
جوابي نداد فقط به من خيره شد.....

از خواب كه بيدار شدم اصلا يادم نبود چي ديدم
رفتم دانشگاه وقتي در حال برگشت به سمت خونه بودم زني
از بغل من رد شد كه شباهت زيادي به خانم فراهاني داشت
تا اون خانمو ديدم ياد خواب ديشب افتادم
خداي من... من چي ديدم
تمام بدنم شروع كرد به لرزيدن
چون مي دونستم خواب هام صادقه هست
اشك تو چشمام پر شد اما به خودم گفتم شايد
معنيش زياد شدن طول عمر خانم فراهاني باشه
اومدم خونه خوابمو به دست فراموشي سپرده بودم
كه ساعت 10 شب تلفن زنگ زد
بله
خبر فوت خانم فراهاني رو دادن
وقتي گفت ديشب فوت شده

سر جام خشكم زد
نميدونستم تعجب كنم يا ناراحت بشم
ياد خوابم افتادم داشتم از تعجب شاخ در مياوردم
زبونم بند اومده بود
به مادرم گفتم من ديشب تو خواب تو مراسم
ختمش شركت كردم اخه چطور ممكنه يك خواب
اين طور واضح از اينده خبر بده
اصلا انتظار نداشتم
خواهرم خيلي التماس كرد كه بزارن امروز براي
خاكسپاري بريم بهشت زهرا اما مادر پدرم زير بار نرفتن
منم زياد تمايل به رفتن نداشتم
ديشب ساعت 3 خوابيدم
اما عجيب اين بود كه خانم فراهاني واقعا منو طلبيده بود
من عادت دارم اگر 9 ساعت نخوابم امكان نداره بتونن بيدارم كنن
اما امروز صبح درست ساعت 8 از خواب پريدم
به خودم گفتم حالا كه الان از خواب بيدار شدم
و تشييع جنازه هم ساعت 8 هست پس بهتره
برم حداقل تو تشييع شركت كنم
بلند شدم رفتم دم مدرسه
(مدرسه 2 كوچه بالاتر از خونه ماست)
هنوز جنازه رو نياورده بودن
وايسادم سر كوچه خجالت كشيدم جلو برم
گفتم شايد فقط براي تشييع خانواده خود مرحومه بايد باشن
البته اين تلقين مسخره رو هم خواهرم بهم كرده بود
خودشم زودتر از من دوييد رفت مدرسه
هر چي اين پا اون پا كردم نتونستم برم جلو خجالت ميكشيدم
مونده بودم چيكار كنم
هي خدا خدا ميكردم يكي از بچه هاي مدرسه بياد
تا مطمئن بشم فقط خانواده مرحومه نيستن
منم اجازه دارم برم
انگار خدا صدامو شنيد چون همون لحظه فرشته نجاتم رسيد
طاهره
واي انگار دنيا رو بهم دادن رفتم طرفش
گفت مهسا تو چرا نميري بالا
گفتم مگه اجازه ميدن؟ بد نباشه منم برم ؟
پوز خندي زد و گفت اره بابا خواهرت هم اونجاست برو

از اونا جدا شدم رفتم طرف در مدرسه
دلشوره داشتم نميدونستم چي بگم
واي
اقاي طلوعي منو كه ديد چشماش پر اشك شد انگار
مي خواست جلوي من زانو بزنه فقط گريه كنه
اشك توي چشمام پر شد چقدر درمونده و پير
شده بود انگار يك شبه 100 سال پيرتر شده بود
تسليت گفتم دعوتم كرد بالا رفتم داخل
بله
همه بودن
معلم ها و دانش اموزها
همه گريه ميكردن
داشتن قران ميخوندن
اولين ختمي بود كه گريم گرفت
من هر وقت ختمي ميرفتم نا خداگاه خندم ميگرفت
براي همين هم زياد جايي نميرفتم تا لبخندم
باعث ناراحتيه خانواده فرد فوت شده نشه
بعد از خواندن قران بغل دستيم ليوان ابي به طرفم گرفت
اول فكر كردم منظورش اينه كه بگير بخور
مي خواستم نه بگم و تشكر كنم
با دست ديگش زد به شونم گفت توش فوت كن
خندم گرفت اصلا يادم نبود اين همون ابيه كه
روي سر ميت ميريزن .همه بلند شدن رفتن طرف در
داشتم كفش مي پوشيدم كه صداي الله اكبر بلند
شد بله جنازه رو اورده بودن طبقه اول
(طبقه اول مدرسه ما بود)
جنازه رو اوردن داخل سالن مدرسه. رفتم بالا سرش
خواستم عكس بندازم گفتم
شايد خوششون نياد بنابراين همه كه رفتن
از داخل مدرسه عكس گرفتم
از اتاق مدير
يادش بخير
اجازه نداشتم برم بهشت زهرا
قبل از اومدن به خونه از مجلس ختم عكس گرفتم
خدا رحمتت كنه خانم فراهاني
هيچ وقت چهره مهربون شما از يادم نميره
چه دوراني داشتيم
هنوز هم صدات تو گوشمه باور رفتن تو خيلي سخته
هيچ وقت محبت هاي شما از خاطر من نميره
خوشحالم كه حداقل دعوت شما رو به مجلس
ختمتون اجابت كردم تنها كاري بود كه تونستم انجام بدم
خدانگهدار تا زماني كه مرگ دوباره اجازه ديدن شما رو به من بده
خدانگهدار
